اینترنت همانند دریاست ، کسی که آن را نمی شناسد همانند کسی ست که شنا را نمی داند.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶
کانال تک رمان

کانال تک رمان

رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان اجتماعی » دانلود رمان پارانوئید

اطلاعیه سایت

بخـش رمـان های آنلایـن (بدون نیار به دانلود و پارت بندی شده بصورت کامل )
http://s8.picofile.com/file/8306503100/mo2.gif
دانلود رمان پارانوئید

دانلود رمان پارانوئید

دانلود رمان پارانوئید

در این پست از سایت تک رمان ، رمان پارانوئید را برای شما کاربران عزیز آماده کردیم.برای دانلود رمان پارانوئید به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

دانلود رمان پارانوئید

دانلود رمان پارانوئید

✍🏼نویسنده : نازنین امراللهی

ژانر: رمان عاشقانه ، رمان اجتماعی ، رمان انتقامی

خلاصه رمان پارانوئید :

مردانگی با برداشتن زیر ابرو، چشم داشتن به ناموس مردم، مُرد!
زن بودن و اسطوره با تیپ و مد، مُرد.
قصاص دادن…عاشقی قصاص داره!
انتقام یا عشق؟!
عشق بالاتره یا انتقام؟

 

بخشی از رمان پارانوئید :

نگاهم را به پایین پاهام سر دادم…لبخندِ تلخی روی صورتِ بی روحم طراحی شد. لبخندِ تلخم به چشمانم زهر آمد.
یک قطره سمج از گوشه کناره های چشم راستم روی دست لرزانم افتاد.
دست لرزانم را کش دادم…روی خانه اش نشست! از سردی اش تنم را به لرزه در آورد. نورِ کم ماه چشمانم را زد…رز
قرمز دوست داشت!
رز قرمز از دستِ چپم..پر پر شدند..روی خانه ی سرد و بی روحش افتادند!

با هر کندن یک پر، یک قطره از چشمانم سر می خورد! گل گالیول را روی خاک نم دارش گذاشتم!
بوی نم خاکِ خانه اش، مشامم را قلقلک می داد. صورت زیبایش زیر نور ماه، درخشان تر می کرد…کف دستم روی
خاک کشیده شد! قلبم را همزمان از قفسه ی سینه ام بیرون کشیدن!
تاریک بود…خلوت بود…دلِ من هم تاریک بود!
بغض کنه ام اجازه ی سرباز کردن درد و دل هایم نمی داد…صدایم بخاطر آن بغضِ کنه..خفه بود…لرز داشت!
چشمانم را قفل چشمانِ خندانش کردم.

_تقصیر منه؟!
یک قطره عذاب وجدان روی قابِ عکسش برخورد کرد.
_آره آره…همش تقصیر منه!

بغضِ کنه ام باالخره قصد رفتن داشت! با صدای ریزی بغضم شکست! اشک هایم همانند بغضم شکستن! مسابقه
گذاشتند!
بغض داشتم…توی چله ی زمستان با یه مانتوی نازکِ تابستانی لرز داشتم! لرز بدنم هم به صدایم اصابت کرد…
_دلم برای خاله ریزه گفتنت تنگ شده!
پشت دستم اشک های روی صورتم را پاک کرد…صدایم اوج گرفت!
_دارم از عذاب وجدان می میرم! مگه تو نمی گفتی طاقت دیدن اشکام رو نداری؟!
دستانم اشک هایم را نشانه گرفت!

اگر نویسنده این رمان هستید و درخواست حذف این رمان را از سایت دارید،اینجا کلیک کنید
امتیاز 3.00 ( 3 رای )
اشتراک گذاری مطلب

راهنما

  • لطفا نظرات خود را در مورد مطالب ذکر کنید
  • برای تمامی نظرات پاسخ داده می شود
  • از گذاشتن متن و لینکهای تبلیغاتی خودداری کنید
  • سعی کنید نظرات با ارزشتون مرتبط با مطالب باشد

  • محرم 96 محرم 96http://jadidha96.ir/tag/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-96/

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای تک رمان محفوظ است و هرگونه کپی برداری از مطالب بدون اجازه سایت پیگرد قانونی دارد
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید