لباس قدیمی را بپوشید ولی کتاب نو بخرید.
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
کانال تک رمان

کانال تک رمان

رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان اجتماعی » دانلود رمان قفل

اطلاعیه سایت

بخـش رمـان های آنلایـن (بدون نیار به دانلود و پارت بندی شده بصورت کامل )
http://s8.picofile.com/file/8306503100/mo2.gif
دانلود رمان قفل

دانلود رمان قفل

دانلود رمان قفل

در این مطلب از سایت تک رمان ، رمان قفل را برای شما آماده کردیم.برای دانلود رمان قفل به ادامه مطلب مراجعه کنید.

نویسنده : شقایق

ژانر : رمان عاشقانه ، رمان اجتماعی ، رمان غمگین

خلاصه رمان قفل :

زندگی جدیدی که همراه برگ ریزان خزان شروع می‌شود، زندگی که مانند پاییز سراسر از غم‌ است.طراوت، دختری که تصمیم جدیدی برای زندگی‌اش می‌گیرید تصمیمی که بهار زندگی‌اش را به پاییز تبدیل می‌کند و هر اشتباهی تاوانی دارد! طراوت تاوان اشتباهش را پرداخت کرد، حال طراوت باید …

 

مقدمه رمان قفل :

از کدام غم بسوزم؟
از بیوفايی عزيزم؟
از بیاعتنایهای او..؟
از دل سنگش؟
از اين که فراموش کرده يه زمانی میگفت: نفسش هستم؟!
عسلش هستم!
عشقش هستم؟
يا…از قفل دستان او با ديگری؟!
يا…از موهای سپيد شده از فراق او؟!
ازخستگی پاهايم؟
يا بیآبرويی نزد سنگ فرشهای کوچه و پس کوچههای خستهی شهر؟ ازقدمهايم…
يا از خورشيدی که از صبح تا شب به آرامی به من و نتيجه بیحاصلم با نگرانی مینگريست؟
يا از چشمان هميشه خيسم؟
يا از نگاه تمسخرآميز مردم؟
همان بهتر که همه بگويند طفلی ديوانهست.
دست خودش نيست!

خدا شفايش بده…
آری! چه خوب شد خدا ديوانگی را آفريد!
و ال ِّا با اين همه رسوايی چه می کردم؟
ولی راستی
مگر نمیگويند خوش به حال ديوانه؟
ولی چرا من حالم خوش نيست؟!

پاهام رو عصبی تکون میدادم، کف دستم رو روی دهنم فشار دادم و سعی کردم ربع ساعت باقيموندهی کالس رو تحمل
کنم. اصال متوجه حرفهای خانم ربيعی نبودم! يعنی اصال فکرم اين جا نبود!
آروم کف دستم رو گاز گرفتم، پس چرا زمان نمیگذشت؟ نفس عميقی کشيدم… و باالخره زنگ خورد و من راحت شدم.
تند تند مشغول جمع کردن وسايلم بودم که صدای الميرا رو کنار گوشم شنيدم.

– انگار خيلی عجله داری؟
به عقب برگشتم و نگاهش کردم. پوزخند مسخرهای روی لبهای باريکش بود که استرسم رو بيشتر کرد. بیتوجه به نگاههای خيرهاش کتابم رو توی کيفم گذاشتم و از کالس بيرون اومدم.
صداش از پشت سرم اومد.
– نه واقعا انگار يه ريگی تو کفشته!

اگر نویسنده این رمان هستید و درخواست حذف این رمان را از سایت دارید،اینجا کلیک کنید
باکس دانلود
امتیاز 4.75 ( 4 رای )
اشتراک گذاری مطلب

راهنما

  • لطفا نظرات خود را در مورد مطالب ذکر کنید
  • برای تمامی نظرات پاسخ داده می شود
  • از گذاشتن متن و لینکهای تبلیغاتی خودداری کنید
  • سعی کنید نظرات با ارزشتون مرتبط با مطالب باشد

  • محرم 96 محرم 96http://jadidha96.ir/tag/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-96/

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای تک رمان محفوظ است و هرگونه کپی برداری از مطالب بدون اجازه سایت پیگرد قانونی دارد
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید