آدمیانی مانند گل های لاله ، زندگی کوتاه در هستی و نقشی ماندگار در اندیشه ما دارند .
خوش آمدید - امروز : جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
کانال تک رمان

کانال تک رمان

رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان تباهکار

اطلاعیه سایت

بخـش رمـان های آنلایـن (بدون نیار به دانلود و پارت بندی شده بصورت کامل )
http://s8.picofile.com/file/8306503100/mo2.gif
دانلود رمان تباهکار

دانلود رمان تباهکار

دانلود رمان تباهکار

در این پست از سایت تک رمان ، رمان تباهکار را برای شما کاربران آماده کردیم.برای دریافت رمان تباهکار به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

دانلود رمان تباهکار

دانلود رمان تباهکار

نویسنده : فرشته تات شهدوست

ژانر : رمان عاشقانه

https://t.me/fereshteh_tat_shahdoost

این رمان در دست چاپ هست و نسبت به تهیه آن اقدام کنید

 

بخشی از پارت اول رمان تباهکار برای معرفی :

–داری گریه می کنی لیلی؟!..
-نه..
–اما صدات….

سکوت کردم..لبم رو گزیدم و پلکامو روی هم گذاشتم..
صورتم خیس بود..با تک سرفه ای صدامو صاف کردم..
-باید برم هستی..
–دلم واسه ات تنگ شده..
-خب بیا اینجا..منم می خوام ببینمت..
–نمیشه..طلبکارای بابا هر روز پشت درن..نمیذاره پامو بیرون بذارم..

از شنیدن صدای بغضش حالم داغون تر از قبل شد..
یه دفعه انگار که از چیزی ترسیده باشه تند گفت: الان قطع می کنم لیلی، ولی باز بهت زنگ می زنم کلی حرف باهات دارم..

و قبل از خداحافظی قطع کرد..
حدس زدم که باز سر و کله ی باباش پیدا شده..یه مرد متعصب و بی منطق..

با ناراحتی گوشیمو پایین آوردم و با حرص پرتش کردم..افتاد رو تشکم که با فاصله ی کمی از من، زیر پنجره پهن بود..

جلوی بخاری چمباتمه زدم..
دستای یخ زده ام رو جلو بردم و تقریبا به بدنه ی بخاری چسبوندم!
گرم نمی شدم..
بدنم مثل بید می لرزید..
جوری که صدای به هم خوردن دندونام رو به وضوح می شنیدم..

خدایا چرا هیچ گرمایی حس نمی کنم؟!..
دستمو رو بدنه ی فلزی و داغ بخاری تکون می دادم..اما اون داغی رو حس نمی کردم..
زانوهامو تو شکمم جمع تر کردم..چشمامو بستم و لبامو محکم تر روی هم فشار دادم..

دستام مشت شدن..دندونامو رو هم ساییدم و چشمامو باز کردم..
حرف های آخر دکتر بارها و بارها چون پژواکی نحس و کشنده توی سرم تکرار می شد..
«انقدر خونسرد نباشید خانم..مادرتون زیاد وقت نداره کمی عجله کنید..»

اگر نویسنده این رمان هستید و درخواست حذف این رمان را از سایت دارید،اینجا کلیک کنید
باکس دانلود
امتیاز 3.67 ( 15 رای )
اشتراک گذاری مطلب

راهنما

  • لطفا نظرات خود را در مورد مطالب ذکر کنید
  • برای تمامی نظرات پاسخ داده می شود
  • از گذاشتن متن و لینکهای تبلیغاتی خودداری کنید
  • سعی کنید نظرات با ارزشتون مرتبط با مطالب باشد

  • محرم 96 محرم 96http://jadidha96.ir/tag/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-96/

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای تک رمان محفوظ است و هرگونه کپی برداری از مطالب بدون اجازه سایت پیگرد قانونی دارد
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید