کامیابی تنها در این است که بتوانی زندگی را به شیوه خودسپری کنی.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
کانال تک رمان

کانال تک رمان

رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » دانلود رمان » دانلود رمان استاد خاص من

اطلاعیه سایت

بخـش رمـان های آنلایـن (بدون نیار به دانلود و پارت بندی شده بصورت کامل )
http://s8.picofile.com/file/8306503100/mo2.gif
دانلود رمان استاد خاص من

دانلود رمان استاد خاص من

دانلود رمان استاد خاص من

برای این مطلب از سایت تک رمان ، رمان استاد خاص من را برای شما کاربران آماده کردیم.برای دانلود رمان استاد خاص من به ادامه مطلب مراجعه کنید.

دانلود رمان استاد خاص من

دانلود رمان استاد خاص من

نویسنده : محیا داوودی

ژانر : رمان عاشقانه

 

این رمان بصورت آنلاین می باشد.

برای حمایت از نویسنده و خواندن این رمان در کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/ostade_khase_mn

 

بخشی از پارت اول رمان استاد خاص من برای معرفی:

پرايد قشنگم و توي پاركينگ دانشگاه پارك كردم و خواستم از ماشين پياده شم.

بازم ديرم شده بود!
اصلا مگه ممكن بود يه روز من كلاس داشته باشم و به موقع برسم؟!

استغفرالله!
غرق همين افكارم بودم كه پاي راستم پيچ خورد و صداي خورد شدنش رو به وضوح شنيدم…
لعنتي انگار از وسط به دوتا قسمت تقسيم شد!
مچ به بالا و مچ به پايين!

بااينكه درد بدي توي پام پيچيده بود اما بااين حال من ديوونه تر از اوني بودم كه بخوام بخاطر پيچ خوردن پام غصه بخورم يا خم به ابروم بيارم!

پس طوري كه انگار اصلا اتفاقي نيفتاده شروع كردم به راه رفتن و البته رسيدن به كلاس…!
كلاسي كه خيالم از استادش راحت بود يه استاد پير غر غرو كه هرچند غر ميزد اما در نهايت ميگفت:
‘ خانم بي انظباط بالاخره تشريف آوردن’
و بعد هم اشاره ميكرد كه بشينم.
هر چند كه با همين غرغراش همه ي بچه هارو به خنده مينداخت اما خودش كوچك ترين لبخندي نميزد و فقط از بالاي عينك ته استكانيش نگاهم ميكرد.

فاصله اي تا كلاس نمونده بود و بالاخره بعد از چند ثانيه به در كلاس رسيدم.
نفسي گرفتم و در رو باز كردم.

در كمال تعجب همه ساكت نشسته بودن و خبري از استاد نبود!
انگار امروز نيومده بود يا هرچند غير ممكن،اما من زودتر از اون رسيده بودم!

لبخندي از سر رضايت زدم و به پونه نگاه كردم كه فقط زل زده بود بهم و هيچي نميگفت!

اما من برعكس پونه پر از انرژي و خنده بودم.
پس براش دستي تكون دادم و گفتم:
_ پونه ،يلدا جونت اومده تازه استاد غرولندم كه نيومده پس چرا مثل بز داري نگام ميكني؟!هوم؟!

اگر نویسنده این رمان هستید و درخواست حذف این رمان را از سایت دارید،اینجا کلیک کنید
باکس دانلود
امتیاز 4.25 ( 4 رای )
اشتراک گذاری مطلب

راهنما

  • لطفا نظرات خود را در مورد مطالب ذکر کنید
  • برای تمامی نظرات پاسخ داده می شود
  • از گذاشتن متن و لینکهای تبلیغاتی خودداری کنید
  • سعی کنید نظرات با ارزشتون مرتبط با مطالب باشد

  • محرم 96 محرم 96http://jadidha96.ir/tag/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-96/

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای تک رمان محفوظ است و هرگونه کپی برداری از مطالب بدون اجازه سایت پیگرد قانونی دارد
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید